مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

315

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

قير در وى بجوشانيد و او بر تن على بماليد . على مانند غلامكى شد و لبان و گونه‌هاى او را نيز سياه كرد و سرمه در چشمش كشيد و جامهء سياهان در وى بپوشانيد و در سفره ، كباب و شربتى به او داده ، گفت : در كاروانسرا غلامكى است طباخ . تو اكنون شبيه او شدى . و او از بازار ، جز گوشت و سبزى به چيزى حاجت ندارد . تو بسوى آن غلام شو و با او به نرمى مانند سياهان سخن بگوى و به او بگوى : ديرگاهى است كه با تو در يك جا نشسته‌ايم و چيزى نخورده‌ايم . او به تو گويد : مرا مشغله بسيار است و خرج چهل تن غلام در ذمت من است كه بايد از بهر ايشان در چاشت و شام طبخ كنم و سگان را نيز خورش دهم و سفره از براى زينب و دليله مهيا كنم . تو به او بگو : بيا تا كباب بخوريم و شربت بنوشيم . و تو او را به خانه اندر كن و داروى بيخودى بر وى بنوشان . آنگاه از او بپرس كه : چه طبخ خواهيد كرد و چند گونه طعام ضرور است ؟ و از او خورش و كليد مطبخ را سؤال كن كه او اينها با تو بگويد . پس از آن ، چون او بى خود شود ، جامه‌هاى او را بپوش و كاردهاى او بر ميان بزن و لنگ برداشته ، ببازار شو . و گوشت و سبزى خريده ، بمطبخ بازگرد و خورشها طبخ كن و طعام برداشته ، نزد دليله شو و بنگ در طعام بنه تا سگان و غلامان و دليله و دختر او را بى خود كنى . آنگاه بقصر فراز رفته ، همهء جامه‌ها از قصر بياور و اگر قصد تو اينست كه زينب را تزويج كنى ، كبوتران نامه‌بر را نيز بتمامت بياور . درحال ، على زيبق بسوى كاروانسرا شد و بغلامك طباخ سلام داد و به او گفت : ديرگاهى است كه با تو چيزى نخورده‌ايم . غلامك گفت : از بهر غلامان بطبخ خورش مشغولم . على مصرى بسخنان نرم ، او را به خانه آورده ، داروى بيخودى خورانيد و از طعام و از گونه‌هاى او بازپرسيد . غلامك گفت : هرروز پنج لون در چاشت و پنج لون در شام مهيا كنم . و ديروز لونى ديگر كه او حب الرمان است ، از من خواسته‌اند . على مصرى گفت : نخست سفره از بهر كه ميبرى ؟ طباخ گفت : نخست سفره از بهر زينب بگسترم . پس از آن سفرهء دليله را ببرم . چون ايشان طعام بخوردند ، غلامان را سفره بنهم و سگان را نيز طعمه دهم .